حكيم زجاجى

1134

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

تو را يار دين ، همنشين بخت باد * مقامت ز اقبال بر تخت باد از آن بود با تو بگويم نخست * بدان تا حكايت بدانى درست در ايام او مردم آسوده بود * همان پهلوى ظلم فرسوده بود به سلطان بلايى كه بنمود روى * گل دولتش گشت بىرنگ‌وبوى ندانست كس در جهان نام غم * تن‌آسان شده مردم از بيش‌وكم يكى روز سلطان چنين كرد ياد * كه گيتى ، من آباد كردم ، به داد نشسته جهانى به آرام و ناز * در خرمى بر رخ خلق باز چو سنجر كند چشم‌ها را فراز * همان دم شود دست بسته دراز همان دم كه من چشم برهم نهم * به خواهنده جان را به يك دم دهم جهان را بياراستم من به راى * نهادم بر از چرخ گردنده پاى ز من بىكران خلق ياد آورند * به دل دم‌به‌دم سرد باد آورند بر اين يك سخن بود . . . . . . خداى * درآمد ستون سعادت ز پاى يقين كار گيتى دگرگون شود * همه آب‌ها در جهان خون شود و با آمد و قحط گشت آشكار * غزان فتنه‌انگيز از هركنار زمين گشت پرفتنه و گفت‌وگوى * بزد چرخ چوگان و بربود گوى هنوز اندر اين خاكدان بود شاه * روان گشت ناگاه سيلى سپاه سپاه غز آنجا كه مىشد چو باد * بدان بوم‌وبر آتش اندر نهاد « 1 » هم اندر زمان قحط برخاستى * و با در جهان جان و تن كاستى فلك ناگهان آتشى برفروخت * سراسر جهان را در آتش بسوخت زمين پرگزنده شدى در زمان * ز آفت نبودى يكى را امان به مردى نه‌تنها طيور و وحوش * شدى خانه‌ها جمله پرمار و موش هوا پرملخ گشتى از هركنار * بباريدى از ابر بارنده نار « 2 » در آن كار مىكرد خسته نگاه * ز جام جفا غصه مىخورد شاه همىبود حيران ، دل‌افگار مرد * ندانست درمان آن كاركرد جهاندار سنجر گشاده دو چشم * درون جفت اندوه و دل پر ز خشم

--> ( 1 ) فتاد ( 2 ) مار